نوشته های برچسب خورده با ‘داستان کوتاه’

آمیرزا، چاه آب و چوب دستی محمود

2010/02/18

محمود پسر احمد خان بود خیلی دوست داشت که همه روستا او را دوست بدارند و او همه کاره روستا شود ولی کسی او را محل نمی گذاشت به قولی برایش تره ریز نمی کردند محمود خیلی دروغ می گفت چشم های ریزی داشت و همیشه نا مرتب بود نکته جالب این بود که معمولاً خانواده خان ها با مردم عادی قاطی نمی شدند چه برسد به اوباش روستا ولی محمود برعکس همه قرابت عجیبی با اوباش آبادی داشت آنان را می ستود و به آن ها پر و بال می داد همه را هم مجبور کرده بود که به او بگویند مهندس، حسین پسر امیر خان که بچه درس خون بود رفته بود فرنگ تازه دیپلم گرفته بود هیچ ادعایی نداشت ولی محمود بی سواد بود و زور باباش و بعضی از گنده لات های آبادی به مردم بی چاره می رسید وکسی جرات حرف زدن نداشت محمود تا حال از آبادی ونارک آنطرف تر نرفته بود ولی می گفت من تمام فرنگ رو گشته ام امیر خان هم همیشه به او می بالید و او را می ستود امان از دل غافل و روی زیاد که چی جوری آدم ها رو سکه یک پول سیاه می کند

و اما آن روز همه تو قهوه خونه آمیرزا جمع بودند از در و دیوار و بالا و پایین می گفتند و می شنیدند محمود داشت باز از رشادت های خارج از داهات می گفت تعریف می کرد که یک بار سخت چند تا گزمه شهر رو زیر باد لگد و مشت راهی بیمارستان کرده است و بقیه الوات هم با خرسندی و شادی غریو شادی سر می دادند آمیرزا رفت کنار محمود و گفت:» پسرم دعوا کاره خر آدم حسابی که به جون کسی نمی افته تازشم این کارا گناه داره اگرم کسی بهت زور گفت باید بری پیش قاضی اگه هر کسی بخواد عربده کشی کنی که سنگ رو سنگ بند نمیشه الان تا حالا کله خودت رو تو آیینه دیدی از صد جا شکسته نکن بابا خوب نیست می کنی تعریف نکن من تا حالا یک چوبم تو سرم نخورده»
محمود کلاً آدم بی ادب و بی فرهنگی بود یکهو زد پشت آمیرزا و گفت: «پیرمرد همین خالی ها رو بستی که اینجا باید برای مردم قلیون چاق کنی دیگه، مگه میشه آدم تو عمرش چوب تو سرش نخوره من که یک چهارم سن تو عمر کردم سرم صد بار از وسط ترکیده»
آمیرزا به دل گرفت بلند شد و رفت محمود به اصغر بی مخ و بقیه گفت: «همین امشب با همین چوب دستیم آدمش می کنم پیرمرد هاپ هاپو «
از قضا اون شب نوبت آب آمیرزا بود محمود بقیه اوباش رفتن سر چاه و آب مسیر آب رو از باغ آمیرز سمت زمین های احمد خان عوض کردند آمیرزا دید آب به باغ نمیاد رفت سر چاه آب
مهتاب زمین را روشن کرده بود و صدای جیرجیرک ها سکوت شب را دریده بودند نسیم خنکی می وزید و آمیرزا آرام آرام روانه چاه آب بود سر چاه آب دید محمود چند نفر دیگه ایستاده اند آمیرزا گفت:»سلام محمود جان بابا آب امشب نوبت من ولی آب به باغ نرسیده فکر کنم کربلایی یونس یادش رفته مسیر آب رو عوض کنه»
محمود با بی ادبی که فقط در او می توان یافت گفت «پیرمرد امشب خوش ندارم آب تو باغ تو بیاید دوس دارم مسیر آب رو سمت زمین های خودم بگردونم»
آمیرزا گفت: «اشکالی نداره بابا چه باک، فقط بابا جان زمین ها که سیراب شدند راه آب باغ رو باز کن به خان هم سلام برسون» آمیرزا برگشت و در سیاه شب گم شد
و محمود ماند با زمینی که دیشب آب خورده بود و چوب دستی که تازه تمیز شده بود.

شیشه های خانه امیر خان

2010/02/17

تو قهوه خونه آمیرزا کل داهات جمع بودند سر و صدایی به پا بود هر کی یک چیزی می گفت صدای قل قل قلیان ها و دود تنباکوی برازجان آبادی پایین را غرق کرد بود رضا جیگرکی داشت داد می زد: «جیگر تازه بدم بدو بدو آخرش» هوا و گرگ و میش بود که یک آن صدای داد و بیداد فحش و خیلی چیزای دیگه به گوش رسید همه از قهوه خونه ریختند بیرون.
علی قمه کش و اصغر بی مخ با یک گله آدم ریخته بودند تو آبادی پایین آمیرزا گفت: «وای باز با کریم می خوان دعوا کنن» ولی همه با چوب و چماق از جلوی خانه کریم رد شدند مردم داهات همه ریختند بیرون همه جمع شدند زن و بچه و پیر و جوان؛ بلاوایی به پا شده بود همه مردم جلو خونه امیر خان مثل سیرک های شهر فرنگ عمو تراب صف کشیدند
امیر خان، خان ده ما بود ده ما با ده بالا با یک رود خیلی کوچک از هم جدا شده بود همه از امیر خان می ترسیدند از احمد خانم همینطور.

اصغر بی مخ داد می زد فلان فلان شده و…. بیا بیرون بیا بیرون و گرنه میام تو آدمت می کنم همه روستا ساکت بود با لگد به در خانه خان می کوبیدند و حرف های ناجور به خان می گفتند تازه ما دوزاریمون افتاد که چی شده هفته پیش احمد خان آمد بود خواستگاری دختر امیر خان پری گل هم به احمد خان جواب رد داده بود از طرفی هر دو ده، پانزده سال بود که سر زمین های پشت چاه آب با هم گرو کشی و داد و هوار داشتند موضوع هم ختم نمی شد امیر خان بی خیال بود ولی احمد خان خیلی شکار شده بود لات و لوت ها رو جمع کرده بود که یه زهر چشمی از امیر خان بگیره تلافی جواب خواستگاری رو هم داده باشه
این از خدا بی خبر ها ماموریت داشتند خیلی گرد و خاک نکنند و به شکستن شیشه های خان قناعت کنند خان بیرون نیامد یک ماه هم کلاً پیداش نبود تا اینکه سید اکبر و آمیرزا هر دو خان رو دعوت کرد قهوه خونه و با هم آشتیشون داد خان بالا برای اینکه ماجرا رو از دل امیر خان در بیاره یک سوره اساسی داد همه جمع بودند یک عالمه غذا درست کرده بودند بساط ساز و رقص و شادی هم تمام محیا بود من و آقام تو اندرونی بودیم آخه آقام آمپول زن بود همه بهش می گفتند دکتر؛ برا همین همیشه بالای مجالس جاش بود آخه آقام یکم هم نازش زیاد بود یادم میاد که یک شب که خان مریض شده بود نرفت برای خان آمپول بزند خان رو آوردند خانه ما
على أي حال شما تمام شد و همه دعای به جان خان خواندند که چه دعوای پر برکتی!! وقتی دیگه همه سنگین شده بودند خاب به چشم های اهالی زور می گفت امیر خان زد رو پای احمد خان و گفت: احمد امشب هم گذشت ولی اون شب کار خوبی نکردی مردم رو شوروندی که شیشه های خانه من رو بشکنند
احمد خان گفت : خان جان دوباره شروع نکن همه چیز تمام شد و بلند بلند خندید
امیر خان سرش رو انداخت پایین و گفت: نه احمد تموم نشد تو به مردم یاد دادی که شیشه خونه خان رو هم میشه شکست

و این جا بود که خنده احمد خان نرسیده خشک شد

شیخ رضا و مسجد روستا

2010/02/16

شیخ رضا پیر مردی بود تکیده با کمری خم شده با دستهای چروک و صدای نا هنجار بچه ها از او می ترسیدند عجبا که بزرگتر ها هم از او می ترسیدند اغلب اوقات در قبرستان پشت آبادی بود و بالای سر بعضی از قبرها چیزهای زیر لب می گفت مردم کلات او را دیوانه می خواندند و جوانها دستش می انداختند ولی من و بعضی از بچه ها او را زیاد دوست می داشتیم
آمیرزا می گفت:» شیخ رضا دعا خون بوده بعد از اینکه زنش مرد صداش اینجوری شد و بعد هم از اونوقت تا حالا تنها زندگی میکنه«
احمد خان، خان ده بالا او را دیوانه می خواند
و مادرم می گفت:» او مرده شور بوده، یک چیزایی دیده دیوانه شده»

شیخ رضا هر چه که بود عاشق بود من صدای گریه عشاق رو خوب می شناسم یه بار تو قبرستون حواسش نبود صدای گریه سوزناکش بد جوری داغونم کرده بود داشت دعای کمیل می خوند و گریه میکرد

و اما اون روز نمی دونم چی شده بود به ما نمی گفتند همه تو روستا ناراحت بودند ننم با بابام یواشکی حرف می زدند و ننم گریه می کرد عصر ها تو قهوه خونه آمیرزا بلوایی به پا بود همه پچ پچ می کردند و پیرمردها رو دست شون می زدند علی پسر کربلایی محمد گم و گور شده بود می گفتن رفته شهر، مریض شده ولی اون هم چاق بود هم قدش بلند بود اصلاً مریض نمی شد از طرفی مسجدم، چند روز بود که آمیرزا توش اذان نمی گفت به جاش پسر احمد خان توش اذان میگفت با اون صدای نکرش
بعضی ها می رفتند نماز بعضی ها هم نمی رفتند، ما که همیشه میرفتیم ولی مسجد اون حال و هوای همیشه رو نداشت نمی دونم چی شده بود پیش نماز مسجد یک مرد شیکم گنده و قد کوتاه بود که نماز ظهر رو چون تازه ناهار خورده بود همیشه تند تند می خوند من دوسش نداشتم چون شیخ رضا دوسش نداشت ولی مردم شهر رو حرفش حساب می کردند به هر حال روحانی داهات بود تو کل کلات فقط همین بود که از دین می دونست ما ها باهاش جمعه ها کلاس قرآن داشتیم و همه می گفتند عالمه حاج اکبر آقا

رفت و آمدها به روستا زیاد شده بود هی ژاندارم میومد و می رفت یه روحانی هم از مشهد اومده بود که جوان بود و ریشاش بلند تر از پیش نماز مسجد خودمون بود به خودش یک عالمه عطر مشهدی اعلا می زد و خیلی بلند سلام می کرد

یک روز همه داهات تو قهوه خونه آمیرزا جمع بودن اون روحانی جدید هم بود یک آقایی هم اومده بود همه روستا هم جمع بودن من و چند تا از بچه ها هم پشت در یواشکی گوش می کردیم
آمیرزا می گفت: من می دونم خدا قهرش می گیره، خدا قهرش می گیره می دونم
روحانی جدیده می گفت: به مصلحت نیست که اینکار رو بکنیم آخر خانه خدا را که نمی شود خراب کرد جواب مردم را چی بدیم جواب خدا را در آخرت نمی شود داد
اون آقا خوش تیپه میگفت: توله سگ دروغ می گه از کجا معلوم است؛ آقایان باید اثبات کند که در مسجد بوده و اصلاً شاید بخواهند با اینکار آشوبی درست کنند
احمد خان می گفت بیاید مسجد را بشوییم
من گیج شده بودم یعنی چی شده! حتماً قضیه به علی پسر کربلایی محمد مربوطه یعنی چی کار کرده؟ تو این فکرا بودم که یهو شیخ رضا اومد
با لگد در قهوه خونه رو باز کرد، همه رفتند عقب همه چشمها ملتهب و مضطرب بود تو دلم شور می زد همه ساکت بودند

شیخ رضا با آن صدای گرفته و نترشیده اش فریاد کرد: وای بر شما همانا مساجد از آن خدا است، در اين مساجد احدي را با خدا نخواني[1] مدتی قهر آلود به مردم نگاه کرد و گفت لعنت خدا بر دلهای سیاهتان
شیخ رضا عصایش را بر زمین می کوبید و از قهوه خونه خارج می شد و می گفت : احمق ها برید کله اتن را بشویید برید دلهای ناپاکتان را خراب کنید با شستن مسجد علی خوب نمیشه حاج اکبر آقا هم مومن نمیشه
علی که بد بخت شد بپایید روحانی عطر زده اتان آمیرزا را مریض نکند
همه شما علی رو مریض کردید همه اتان، همه اتان، لعنت خدا بر دلهای سیاهتان
و زیر لب یک چیزایی می گفت که خیلی موهوم بود «چه كسي ستمكارتر از كساني است كه از بردن نام خدا در مساجد او جلوگيري مي‏كند…. شايسته نيست آنان جز با ترس و خوف از خدا وارد مساجد شوند….[2] «

فردای آن روز حاج اکبر آقا برای همیشه رفت اون آقا خوش تیپه با یک ماشین خارجی اومد بردش و حاج مشهدی کربلایی سید اکبر علمدار پیش نماز مسجد شد
مسجد رو شستند و همه فرش ها رو با کمک اهالی آب کشیدند و ما دیگر علی رو ندیدیم ولی فهمیدیم چه کاره بدی کرده بود سید اکبر به ما گفت که در مسجد قضای حاجت کرده است و مجبور شدند به خاطر آن کل فرش های مسجد را بشویند سید اکبر می گفت حاج اکبر آقا هر چی به شما یاد داده غلط است
حاج اکبر آقا پیش نماز و خان آبادی ونارک شد
کربالایی محمد هم از ده ما رفت
و مردم دیگه بعد نماز سر روضه حاج مشهدی کربلایی سید اکبر علمدار چرت می زدند یا با یکدیگر حرف می زدند
ولی ما نفهمیدیم برای چه علی مریض شده بود و آمیرزا چرا دیگه تو مسجد اذان نمیگفت

1- آیه 18 سوره جن
2- آیه 118 سوره بقره

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.