نوشته های برچسب خورده با ‘حسن یوسفی اشکوری’

پروتستانتیسم اسلامی در ایران و جهان اسلام

2010/04/24

در نوامبر سال ۲۰۰۸ به دعوت جناب آقای پروفسور گرّونه رئیس دانشکده پروتستانی شهر رم در محل دانشکده با ایشان و چند تن دیگر از استادان آن دنشکده دیداری داشتم. در این دیدار و گفتگوی چند ساعته، ضمن گفتگوهای مختلف و مفید پیرامون گذشته و حال پروتستانهای ایتالیا و دیگر نقاط جهان، سخنی نیز در باب جنبش اصلاح دینی جهان اسلام و پروتستانهای مسلمان مطرح شد و من توضیحی در این باب دادم. در پایان جناب گرّونه از من خواست که مقاله ای در این خصوص بنویسم و برای کسب اطلاعات بیشتر برای ایشان بفرستم و من نیز پذیرفته و مقاله ای برای ایشان فرستادم که اکنون آن را در اینجا می خوانید. این مقاله تا کنون منتشر نشده است.

از اوایل سدهٔ نوزدهم جهان اسلام و مسلمانان با تحولات مغرب زمین آشنا شدند. این آشنایی در آغاز از طریق حضور استعمار و استعمارگران در سرزمین های اسلامی ( در هند، شمال آفریقا و خاورمیانه ) حاصل شد و در مرحله بعد از طریق سفرهای شماری ازنخبگان مسلمان به کشورهای اروپایی و تحصیل درلندن و پاریس و رم و برلین وجاهای دیگر و فراگیری زبانهای اروپایی و مطالعة برخی آثار علمی وفلسفی وادبی غربی به دست آمد. این آشنایی مسلمانان را با دو واقعیت غیر قابل انکار آشنا کرد. از یک سو آنان مشاهده کردند که غربیان از نظر علمی و تمدنی و تکنولوژی بویژه بسیارپیشرفته تر هستند و از سوی دیگر خود را در مقایسه با آنان عقب مانده و حتی ناتوان می دیدند.

در برابر این دو واقعیت، نخستین واکنش مسلمانان نفی و طرد اسعتمار و همراه آن نفی تمدن و علوم و فنون غربی و یا منتسب به غرب بود. در دیدگاه پیشگامان این جریان، یا بین تمدن غربی و استعمار فرقی نهاده نمی شد و یا این فرقها چندان ناچیز و یا غیرقابل تفکیک می نمود که عملا راهی جز نفی وحتی مبارزه با کلیت جهان غربی نبود. این جریان درقرن نوزدهم میلادی مهمترین واکنش دربرابر غرب بود. اما از اوایل سدة بیستم واکنش دیگری در جهان اسلام پدید آمد که به کلی با واکنش پیشین متفاوت بود. این جریان از یک سو بین تمدن و استعمار فرق اساسی قایل بود و از سوی دیگر راه مواجهه با غرب و استعمار را در نفی و طرد کلیت تمدن و تجدد غربی نمی دید. جریان اول علت اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی را در چیرگی و دخالت استعمارگران غربی در امور داخلی مسلمانان می دید. از اینرو رهبران فکری وسیاسی این جریان رهایی امت اسلامی را درمبارزه با استعمار و نفی کامل تمدن و تکنولوژی غربی میدانستند. البته اینان از سوی دیگر معتقد بودند که کوتاهی مسلمانان در شناخت دینشان و نیز در عمل نکردن به تمام احکام دینشان موجب سستی و انحطاط جوامع اسلامی شده است. با توجه به این دیدگاه، آنان بر این باور بودند که راه نجات مسلمانان در بازگشت بی چون چرا به اسلام و عمل خالصانه به تمام احکام شریعت است. جریان نخست را در سالهای اخیر اسلامگرا ( اسلامیست ) ویا بنیادگرا ( فاندامانتالیست ) و جریان دوم را نوگرا و نواندیش و اصلاحگر ( رفرمیست ) گفته اند. این دوجریان اشتراکات و افتراقات بیشتری باهم دارند که در آثار و افکار سخنگویان دوگروه قابل شناسایی است.

موضوع این گفتار شرحی در مورد یکی از ادعاهای جریان دوم است که عبارت است ازضرورت ایجاد یک جنبش پروتستانی در جهان اسلام و در میان مسلمانان.

گفتیم که شماری از نخبگان مسلمان پس از آشنایی نزدیکتر و عمیقتر با مغرب زمین و تمدن و مدرنیته غربی و اعتراف به آن، ضمن درک فاصله تمدنی و صنعتی عمیق بین کشورهای اسلامی و ممالک اروپایی و غربی، به راه حلهای کاملا متفاوتی رسیدند و همین تفکر و تحلیل و راه حلها، آنان را از جریانهای بنیادگرا و سنتگرا جدا کرد. این جریان، گرچه نقش ویرانگر استعمار و آثار منفی استیلای آن را در جوامع اسلامی انکار نمی کرد اما اینان مشکل اصلی عقب ماندگی تمدنی و صنعتی و علمی مسلمانان را در درون جوامع اسلامی و برآمده از علل و عوامل تاریخی گذشته دور و نزدیک در تاریخ اسلام می دیدند. شاید نخستین عالم دینی ایرانی که به این نکته توجه کرده و آن را آشکارا مطرح ساخته است، سید جمالالدین اسدآبادی ( مشهور به افغانی ) است که در کتاب « مقالات جمالیه » اش در این باره سخن گفته است. شخصیت مسلمان دیگری که به این نکته مهم توجه کرده است، سرسید احمدخان هندی است. از آنجا که اینان مشکل اصلی و راز بنیادین انحطاط جوامع اسلامی را در درون تاریخ و سنت اسلامی می دیدند، ناگزیر راه نجات و برون رفت مسلمانان از این عقب ماندگی را نیز در داخل همین مردم می جستند. این بود که این افراد کوششهای گسترده ای برای ایجاد تحول درونی در مسلمانان آغاز کردند که هنوز نیز ادامه دارد. (ادامه…)

سنگهای کف رودخانه

2010/02/26

در مجلس اول روزی با دکتر ابراهیم یزدی صحبت می کردم و از هر دری سخنی بود. از جمله از برخوردهای نامناسب و زشت و توهین آمیز برخی نمایندگان خط امامی و حزب اللهی مجلس با کسانی چون دکتر سحابی و مهندس بازرگان سخنی به میان آمد و بویژه از برخی مواضع و گفتارهای هاشمی رفسنجانی در مقام رئیس قوة مقننه و نحوة اداره مجلس گله هایی بود که گفته شد. سخنانی من گفتم و سخنانی دکتر یزدی گفت و شکوه هایی بود که مشترکا داشتیم. در این گفتارها و شکوه ها دکتر یزدی سخنی گفت که همواره آن را به خاطر دارم و آن را در همان زمان در دفترچه یادداشت های روزانه ام یادداشت کرده ام. او با اشاره به سوابق خود و تبار نهضت آزادی و رجال آن و مقایسه آنها با سوابق رقیبان و حاکمان و برخی گفتارها و رفتارهای ناصواب و غیر اخلاقی و غیر اسلامی آنان، گفت روزگار خواهد گذشت و زمان همه چیز را روشن و حل خواهد کرد و شما در حافظه تاریخی مردم رفتنی هستید و ما خواهیم ماند. آنگاه از تمثیل رودخانه و سنگهای کف رودخانه استفاده کرد و گفت: شما آبی هستید که از بستر رودخانه می گذرید و ما کف رودخانه و سنگهای آن هستیم که خواهیم ماند. اکنون حدود سی سال از آن زمان و آن سخنان گذشته است. در این زمان نه چندان کوتاه، که تقریبا برابر است با عمر جمهوری اسلامی و حاکمان فعلی، همان رفتارها و برخوردهای زشت و ضد انسانی و ضد اسلامی با تمام دگراندیشان و منتقدان و از جمله نهضت آزادی و اعضا و رهبران آن ( حتی با درگذشتگان شان ) به مراتب بدتر و زشت تر ادامه داشته و دارد. به دلایلی، تا کنون کمتر متعرض دبیر کل نهضت آزادی شده اما اکنون بی پروایی به جایی رسیده که نه تنها یزدی کهن سال و بیمار بلکه دختران جوان این جمعیت را به گروگان گرفته و به زندان برده اند. اکنون جای این پرسش است که دعوی یزدی گزاف بوده و « آنها » رفته و « اینها » مانده اند؟ آیا معکوس رخ نداده است؟ در این مورد دو نکته قابل توجه و تأمل است، یکی این که هنوز زمان تاریخی در جدال فکری و سیاسی نهضت و حاکمان زورمند به پایان نرسیده و به اصطلاح رقیبان به پایان خط مسابقه نرسیده اند و باید دید پایان بازی چگونه رقم می خورد، ثانیا قطعا منظور یزدی از رفتن حاکمان و ماندن خودشان ( و طبعا بسیاری دیگر ) رفتن فیزیکی و ماندن در قدرت نبوده و نیست، بلکه منظور رفتن و ماندن ارزشی و انسانی و اخلاقی بوده است. اگر از این منظر به سرنوشت یزدی و همفکرانش و سرگذشت و کارنامه رقیبان نگاه کنیم و مقایسه ای صورت گیرد، جای انکار ندارد که آنها رفته اند گرچه هستند و همچنان اعمال زور می کند و برای ماندن دست به هر کاری و جنایتی می زنند و اینها مانده اند و استوارتر از گذشته و سرفرازتر از پیش در آستانه تاریخ و دین و اخلاق و ارزشهای انسانی و مردم جهان و ایران ایستاده اند. روزی که یزدی آن سخنان را گفت نظام نوبنیاد جمهوری اسلامی در عصر طلایی و اقتدار خود بود و از رهبری محبوب و با نفوذ برخوردار بود و حمایت اکثریت مردم را به هر دلیل در پشت خود داشت و نهضت آزادی و حتی شخصیت های نامداری چون سحابی و بازرگان مورد طعن شمار زیادی از مردم و حتی روشنفکران و جوانان انقلابی بودند، اما اکنون در شرایطی قرار داریم که نظام بخش قابل توجهی از حامیان سنتی خود را نیز از دست داده و در افکار عمومی جهان و داخل کشور به کلی بی اعتبار شده و حتی تقریبا تمام جوانان و روشنفکران انقلابی صدر انقلاب امروز به منتقد و مخالف و حتی برانداز نظام تبدیل شده و از همه مهم تر بخش نوگراتر و دینی تر و مردمی تر نظام اکنون انشعاب کرده و به اپوزیسیون نظام متحول شده است. اکنون چه کسانی رفته اند و چه کسانی مانده اند؟ آن شیوه های نادرست و غلط در صدر انقلاب که مورد اعتراض کسانی چون سحابی و بازرگان و یزدی و همفکرانشان بود و دریغ که حاکمان تشنه قدرت نشنیدند، اکنون به نهایت گسترش طبیعی خود رسیده و در اوج ظلمت قرار دارد و امروز همگان و حتی بخشی از متحدان آن روز حاکمیت و مخالفان دیروز این بزرگواران را نیز به اعتراض واداشته است. اکنون افزون بر بی اعتبار شدن اصل تئوری ولایت مطلقه فقیه شخصیت هایی چون آیت الله منتظری و صانعی و طاهری اصفهانی نیز سخن از « ولی جائر » می گویند و دومین مقام ولایت را در نظامی که قرار بود الگوی تمام جهان اسلام باشد و حتی دموکراسیی بالاتر از جهان عرضه کند با معیارهای اسلامی و فقهی جائر می خوانند و مردم در کوچه وخیابان شعار ابطال ولایت می دهند. اکنون حتی از خاندانهای روحانیان انقلابی مؤسس نظام نیز کمتر کسی به شمار گستردة منتقدان ریز و درشت نظام ولایی نپیوسته است. راستی معنای زندانی شدن فرزند بهشتی در این نظام چیست و انتقادهای گاه گزنده و مهم فرزندان مطهری به چه معنا است؟ حمله به بیت بنیانگذار و در هم کوبیدن آن و کتک زدن نواده او چه تفسیری دارد؟ اگر نیک بنگریم از رجال نامدار انقلاب و نظام در این سی سال و خاندانهای مؤسس کمتر کسی با حاکمان کنونی مانده است. حال مشکل است باور کنیم که سخن دکتر یزدی در سی سال پیش درست بوده است؟ دیگر از نظام انقلابی و اسلامی سی سال پیش چه مانده است که دعوی ماندگاری آن باشد؟ زمانی که در سی امین سال انقلاب از شخصی چون مهندس بازرگان چنان تجلیل کم سابقه ای در داخل و خارج از کشور می شود و بسیاری از منتقدان دیروز آشکارا حلالیت می طلبند و حتی از آیت الله منتظری ( مهم ترین نظریه پرداز ولایت فقیه و قائم مقام رهبری سابق ) به دلیل نقدهای جدی به نظام ولایی چنین تجلیل می شود، تردی
دی وجود دارد که حاکمان سرکوبگر نهضت آزادی و تمام آزادی خواهان رفته اند؟ گرچه یزدی و برخی یارانش ( حتی به طور خانوادگی ) در اسارتند و مردانه در برابر فشارها و آزارها مقاومت می کنند اما او و دوستانش چون سنگهای استوار و پایدار کف رودخانه مانده اند و خواهند ماند. اگر تردید دارید باز کمی صبر کنید!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.