محمود پسر احمد خان بود خیلی دوست داشت که همه روستا او را دوست بدارند و او همه کاره روستا شود ولی کسی او را محل نمی گذاشت به قولی برایش تره ریز نمی کردند محمود خیلی دروغ می گفت چشم های ریزی داشت و همیشه نا مرتب بود نکته جالب این بود که معمولاً خانواده خان ها با مردم عادی قاطی نمی شدند چه برسد به اوباش روستا ولی محمود برعکس همه قرابت عجیبی با اوباش آبادی داشت آنان را می ستود و به آن ها پر و بال می داد همه را هم مجبور کرده بود که به او بگویند مهندس، حسین پسر امیر خان که بچه درس خون بود رفته بود فرنگ تازه دیپلم گرفته بود هیچ ادعایی نداشت ولی محمود بی سواد بود و زور باباش و بعضی از گنده لات های آبادی به مردم بی چاره می رسید وکسی جرات حرف زدن نداشت محمود تا حال از آبادی ونارک آنطرف تر نرفته بود ولی می گفت من تمام فرنگ رو گشته ام امیر خان هم همیشه به او می بالید و او را می ستود امان از دل غافل و روی زیاد که چی جوری آدم ها رو سکه یک پول سیاه می کند
و اما آن روز همه تو قهوه خونه آمیرزا جمع بودند از در و دیوار و بالا و پایین می گفتند و می شنیدند محمود داشت باز از رشادت های خارج از داها
ت می گفت تعریف می کرد که یک بار سخت چند تا گزمه شهر رو زیر باد لگد و مشت راهی بیمارستان کرده است و بقیه الوات هم با خرسندی و شادی غریو شادی سر می دادند آمیرزا رفت کنار محمود و گفت:» پسرم دعوا کاره خر آدم حسابی که به جون کسی نمی افته تازشم این کارا گناه داره اگرم کسی بهت زور گفت باید بری پیش قاضی اگه هر کسی بخواد عربده کشی کنی که سنگ رو سنگ بند نمیشه الان تا حالا کله خودت رو تو آیینه دیدی از صد جا شکسته نکن بابا خوب نیست می کنی تعریف نکن من تا حالا یک چوبم تو سرم نخورده»
محمود کلاً آدم بی ادب و بی فرهنگی بود یکهو زد پشت آمیرزا و گفت: «پیرمرد همین خالی ها رو بستی که اینجا باید برای مردم قلیون چاق کنی دیگه، مگه میشه آدم تو عمرش چوب تو سرش نخوره من که یک چهارم سن تو عمر کردم سرم صد بار از وسط ترکیده»
آمیرزا به دل گرفت بلند شد و رفت محمود به اصغر بی مخ و بقیه گفت: «همین امشب با همین چوب دستیم آدمش می کنم پیرمرد هاپ هاپو «
از قضا اون شب نوبت آب آمیرزا بود محمود بقیه اوباش رفتن سر چاه و آب مسیر آب رو از باغ آمیرز سمت زمین های احمد خان عوض کردند آمیرزا دید آب به باغ نمیاد رفت سر چاه آب
مهتاب زمین را روشن کرده بود و صدای جیرجیرک ها سکوت شب را دریده بودند نسیم خنکی می وزید و آمیرزا آرام آرام روانه چاه آب بود سر چاه آب دید محمود چند نفر دیگه ایستاده اند آمیرزا گفت:»سلام محمود جان بابا آب امشب نوبت من ولی آب به باغ نرسیده فکر کنم کربلایی یونس یادش رفته مسیر آب رو عوض کنه»
محمود با بی ادبی که فقط در او می توان یافت گفت «پیرمرد امشب خوش ندارم آب تو باغ تو بیاید دوس دارم مسیر آب رو سمت زمین های خودم بگردونم»
آمیرزا گفت: «اشکالی نداره بابا چه باک، فقط بابا جان زمین ها که سیراب شدند راه آب باغ رو باز کن به خان هم سلام برسون» آمیرزا برگشت و در سیاه شب گم شد
و محمود ماند با زمینی که دیشب آب خورده بود و چوب دستی که تازه تمیز شده بود.

