هفت (شعری از بهاره شیرزاد)
هفت
پیدایش :
جلاد ، قابلۀ تاریخ است
من و تو جنین را فهمیدیم
بندش را به دو حیات نگریستیم
آه !جلاد ببر این طناب درد را
من از درد و نسل از مرگ را
کودکی :
هفت چوب خط و یکا نمان شد هفت
جنگ چوب الف ، تکالیف در دست
تا « ی» و نون و فقر فرهنگ خواندیم
خواندیم حساب و جیبهایمان خالی
هندسۀ الفاظ و صور خیالی
جوانی :
عشق را در پس سلول ، انفرادی کردند
زهی ، سوداگرانش ماییم
عشق را تفتیشِ باطل کردند
زهی ، آورندگانش ماییم
بکوب ، بکوب ، کین پاسخ ماییم
میانسالی:
آواز چلچله و آغاز یک روز سپید
خط به چهل رسید و پیر مغان خندید
بر آستانش که رسیدم
همه تصویر ، مواج در مردابِ آیینه دیدم
تو گویی نیلوفری در میانه به معراج رفت
پیری :
گاهی چروکهایم را به اکسیژن پارک می سپارم
پیر نیستم
ماسکی متفاوت دارم
نمی شنا سیم؟
آبنبات چی؟کافی نیست؟
مرگ :
می خواند : برخیز جنین !
گوش کن : تیشۀ مرگ به جنگل زده است
تیشه نه ، داسِ عبور از تیزیست
خرمنِ سبزِ حیات
خاک آن تبریزیست
پیدایش :
جلاد ، قابلۀ تاریخ است
من و تو جنین را فهمیدیم
بندش را به دو حیات نگریستیم
آه !جلاد ببر این طناب درد را
من از درد و نسل از مرگ را . . .
بهاره شیرزاد